آرامکده
اگر کسي تو را آن طور که مي خواهي دوست ندارد این بدین معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
سلام دوستای گلم امسال قسمت شد و من برای دوم تونستم بیام مشهد مقدس و این اپ رو هم از کافی نت هتلی که مستقر هستم دارم مینویسم دوستای گلم تک تک شما خوبان رو یاد میکنم و از خدا میخوام که مشکلاتتون حل بشه و به مراد دلتون برسید و در کنار ضریح حضرت ثامن الحجج هم میخوام که شما دوستای گلم آقا مهدی که از اولین کسانی که تو وبلاگم باهاش اشنا شدم اقا اردوان که عاشق واقعی و همین طور اقا عرفان . سلطان غمها که چند ماهه ازش بی خبرم الهه خانم و مژده خانم عزیز و همین طور خواهر خوبم مرضیه خانم و سهیلا خانم و فرشته خانم و در ضمن سحر خانم عزیز و افتاب مهربون و همین طور خواهر خوبم هاجر خانم که حق خواهری به گردنم دارند . و همین طور اقا علیرضای عزیز که نتونستم چند ماه بهش سر بزنم . در ضمن هلیای عزیز و آیدا خانم عزیز و سپیده خانم لعبای عزیز و بقیه دوستای گلم که الان حضور ذهن ندارم رو به خواسته های دلتون برسونه و شادی و امیدواری براتون افزون بشه . خب میبخشید دوستای گلم دیگه باید برم. راستی تا یادم نرفته شب یلداتون مبارک باشه و ارزو میکنم عمرتون مثل این شب دراز باشه و طولانی توام با خوشی و خوشبختی . تا یه اپ دیگه خدا نگهدار همتون دوستدار شما گلهای عزیزم علیرضا فرا رسیدن ایام سوگواری ماه محرم بر شما دوستان عزیز وبلاگی تسلیت باد
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه میكرد... روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. تولد یک سالگی وبلاگم مبارک تو این یه سال اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برام تو دنیای وبلاگ افتاد و خوشحالم که حداقل یه سال تونستم با وبلاگم و وبلاگ بعضی از شما دوستای خوبم همراهی کنم . امیدوارم بتونم حداقل تا چند ماه دیگه هم این شرایط رو داشته باشم دوست دارم فریاد بزنم و بگم که دوستون دارم خواهرا و برادرهای گلم همتونو دوست دارم و سپاسگزار نظرات و نقدها و پیامهای خصوصی و دعاها و دلسوزیهای شما هستم . تا یه اپ دیگه شمارو به خدا میسپارم . خداحافظ زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشته ست از منم می گذره اما به دلت چاله نسازی اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده تموم تار و پود سوزونده تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشه بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده دل ما اونقده پارست موندنش مرگه دوباره ست آسمونه سینه ما خیلی وقته بی ستاره ست همینی که باقی مونده واسه دل خوشی تو بشکن تیکه تیکه هامو بردن آخرینش هم تو بشکن نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم یقه تو نمیگیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد نفرتت رو از غریبه سر یک غریب خراب کن خنده ی کوتاه من رو بیا گریه کن عذاب کن مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه باقیه دلم یک مشت خاک همینم می خوام نباشه عقده های یک شکست رو خالی کن سر دل من دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من از نگاهت خوب می فهمم که تو فکرت یک فریبه بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه
پيرمرد فقيري در روستايي زندگي مي كرد كه حتي پادشاهان به او حسادت مي كردند زيرااو اسبي سفيد داشت كه فوق العاده زيبا بود . زيبايي قدرت ووقار اين اسب غير قابل توصيف بود . پادشاهان مختلف پيشنهادهاي گزافي براي خريد آن به پيرمرد داده بودند ولي او قبول نمي كرد چون اورا بيشتر يك دوست مي دانست . مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... حقيقت به همين سادگي و صراحت است. فلسفه مورفی: ” لبخند بزن … زندگی همینه “!!! تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت کرد. كفر گفت و سجاده دورانداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذاراين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود! برای اینکه بدانید ده سال چقدر ارزش دارد از یک سالخورده بپرسید. برای اینکه بدانید چهار سال چقدر ارزش دارد از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرسید . برای اینکه بدانید یک سال چقدر ارزش دارد از یک دانش آموز دوره دبیرستان بپرسید. برای اینکه بدانید نه ماه چقدر ارزش دارد از مادری که نوزاد سالمی بدنیا آورده بپرسید. برای اینکه بدانید یک ماه چقدر ارزش دارد از مادری که نوزاد نارس بدنیا اورده بپرسید. برای اینکه بدانید یک هفته چقدر ارزش دارد از سردبیر یک هفته نامه بپرسید. برای اینکه بدانید یک ساعت چقدر ارزش دارد از دوستی که منتظرش گذاشتید بپرسید. برای اینکه بدانید یک دقیقه چقدر ارزش دارد از کسیکه از هواپیما یا قطار جا مانده بپرسید. برای اینکه بدانید یک ثانیه چقدر ارزش دارد از کسیکه از تصادف جان سالم به در برده بپرسید. برای اینکه بدانید یک هزارم ثانیه چقدر ارزش دارد از کسیکه مدال المپیک گرفته بپرسید . زمان منتظر کسی نمیماند هر لحظه ای که در اختیار دارید گنج است. با گذشت زمان این گنج برای شما پر ارزش تر میشود. فرض کنيد بانکي وجود دارد که هر روز صبح، مبلغي معادل 86400 سکه طلا را به حساب شما واريزميکند! تعجب کردید؟ خب پس پیشنهاد می کنیم که این متن را دنبال کنید. شما باید بدانید که باقيمانده این حساب، هر روز، به روز ديگر منتقل نمي شود و شما بايد تمام پولي را که در حساب هرروز وجود دارد، همان روز هزينه کنيد . هر نيمه شب بخشي از پول که شما نتوانید آن را در طول روز خرج کنيد از حساب شما حذف می شود ! اگر شما چنين حسابي داشتيد چه ميکرديد ؟ آيا هر روز تا آخرين ريال آن را خرج نمي کرديد ؟ شاید باورش کمی سخت باشد اگر بگویم که هر کدام از ما چنين بانکي را داريم ! آیا مایل هستید که نام این بانک را بدانید؟ نام اين بانک زمان است . بله زمان! هر روز صبح مبلغي معادل 86400 ثانيه براي همان روز به شما اعتبار داده می شود و هر شب بخشي از زماني که تتمه حساب باقی مانده است، به روز بعد منتقل نمي شود؛ اجازه هزينه بيش از موجودي حساب به شما داده نمی شود و سودي نیز پرداخت نمي شود هر روز که بانک شروع به کار ميکند، يک سپرده دست نخورده منتظرشماست و هر شب سرمايه، بلااستفاده از بين ميرود . اگر شما نتوانيد از سپرده هر روز استفاده کنيد ضررآن متوجه خود شماست. برگشت به عقب وجود ندارد، نقشه ای هم برای فردا وجود ندارد و شما باید با سرمایه امروز زندگی کنید. این زمان را در راه به دست آوردن سلامتی،شادی و موفقیت صرف کنید، چرا که زمان میگذرد و چقدر خوب است که از امروز حداکثر استفاده را بکنید . هر لحظه را گرامی بدارید ، هر لحظه را با کسی سهیم باشید که ارزش وقت صرف کردن را داشته باشد. دیروز تاریخ است ! فردا آینده است ! و امروز یک هدیه ! تر سها و نگرانيها و رويدادهاي مختلف زمينه ساز رفتارهاي انساني هستند. حوادث خوشايند، شادي و سختيها و دشوار يها و شكست هاي مختلف، غم و اندوه را باخود به همراه دارند. انسان سالم و با درايت، عكس العملي مناسب در قبال حوادث از خود نشان ميدهد. اما گاهي اوقات تبعات و پيامدهاي ناشي از حوادث تلخ، به شكلي غير طبيعي در روحيات و خلقيات انساني تاثير ميگذارند و افراد را به افسردگي و اضطراب دچار ميكنند. اگر اين مشكلات روحي به سرعت مداوا و درمان نشوند، زندگي براي خود و اطرافيان به شدت دشوار و تلخ ميشود و آرامش از كانون خانواده پر ميكشد.
یک روز سرد زمستانی مردی وارد ایستگاه مترو <واشنگتن دی سی> شد و شروع به نواختن ویلون کرد این مرد در عرض45دقیقه شش قطعه از قطعات باخ را نواخت . هزاران نفر برای رفتن به سرکارهایشان در مترو در حال رفت و آمد بودند پس از3 دقیقه مرد میانسالی متوجه ویولون نواز شد از سرعت قدم هایش کم کرد و پس از چند ثانیه باعجله به سمت مقصد خودبه راه افتاد . بعد از 5 دقیقه ویولون زن اولین انعام خود را دریافت کرد . خانمی بدون آنکه بایستد دست خود را داخل کیف برده و یک اسکناس یک دلاری را به درون کاسه ی مرد انداخت و با عجله به راه خود ادامه داد چند دقیقه بعد مردی از قطار پیاده شد به دیواری تکیه داد و شرع به گوش دادن موسیقی کرد ولی بعد از چند دقیقه نگاهی به ساعتش انداخت و با عجله دور شد . کسی که بیش از همه به ویولون زن توجه نشان داد کودک 3ساله ای بود که مادرش باعجله و کشان کشان او را به همراش میبرد . کودک یک لحظه ایستاد و ویولون زن را نگاه کرد مادر دست کودک رامحکم ترکشید و کودک که همچنان نگاهش به ویولون زن بود با مادر رفت. در طول مدت 45 دقیقه ای که ویولون زن می نواخت تنها 6نفر کمی توقف کردند 20 نفر انعام دادند بدون آنکه مکثی کرده باشند و در مجموع نوازنده سی و دو دلارجمع کرد هنگامی که ویولون نواز از نواختن دست کشید همه جا ساکت شد ولی نه کسی متوجه این سکوت ناگهانی شد و نه کسی او را تشویق کرد و نه کسی او را شناخت. هیچ کس نمیدانست که این نوازنده ی ویولون <جاشوابل> یکی از بهترین موسیقی دانان جهان و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویولون به ارزش سه ونیم میلیون دلاراست. <جاشوابل> دو روز قبل از نواختن در ایستگاه مترو در یکی ازسالن های شهر برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده و قیمت متوسط هربلیط100 دلار بوده است. این یک داستان حقیقی است نوازندگی<جاشوابل> در ایستگاه مترو توسط یک کارگردان باهوش ترتیب داده شده بود و بخشی از تحقیق برای سنجش زیبایی شناسی و اولویت های مردم بود و ممکن بود از 100نفری که از ایسگاه عبور کرده بودند کسانی بوده باشند که در همان کنسرت 100دلاری شرکت کره باشند. کمی مکث کردن دراین روزهای شلوغ زندگی شاید مسیر زیباتری را به ما نشان دهد و به موفقیت و آرامش بیشتری دست یابیم آن را از دست ندهیم . سعی کنید که بابت آنچه هستید و آنچه دارید سپاسگزار باشید حتی اگر به آنچه دارید قانع نیستید و بیشتر می خواهید و یاخویشتن را به آن صورتی که هستید دوست ندارید باز هم شاکر باشید . شکر گزاری طمع و افزون خواهی رااز بین می برد و افکار شمارا بر نعمت و برکت متمرکز می کند هنگامی که ما شاکر و راضی هستیم به نظر می رسد که نعمت بیشتر ی به ما روی می آورد وجهان باما سخی تر می شود . هر چه نیاز خود را به افزون طلبی کمتر کنیم برکت بیشتری به ما روی می آورد دکتر وین دایر خدایا کفر نمیگویم، 

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا
زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود
تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان
است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری
به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که
نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش اومیروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
اين مرد باوجود فقر فراوان هرگز اسب را نفروخته بود . يك روز صبح پيرمرد ناگهان متوجه شد كه اسب در آخور نيست .اهل دهكده نزد پيرمرد آمدند وگفتند: "پيرمرد احمق ! مااز قبل مي دانستيم كه روزي اين اسب را از تو خواهند دزديد . چقدر خوب بود اگر اسب را فروخته بودي وحالا ثروت فراواني داشتي . مي توانستي اسب را به هر قيمتي كه دوست داشتي بفروشي ولي حالا ديگر اسبي در كار نيست . عجب بخت بدي داري !
پيرمرد در جواب به آنها گفت "موضوع خيلي ساده است .اسب من ديگر در آخور نيست .فقط همين !هر چيز كه شما گفتيد پيشداوري وقضاوت شماست .مشخص نيست اين اتفاق خوشبختي است يا بدبختي . ولي مردم كه گوششان به اين حرف هابدهكار نبود ادامه دادند :"پيرمرد مااحمق هستيم اين گنج گرانبها ديگر وجود ندارد واين يك بد شانسي است .پيرمرد دوباره پاسخ داد : ولي واقعيت براي من اين است كه آخور اسب خالي است من چيز ديگر ي نمي دانم .
مردم دهكده مي خنديدند وفكر مي كردند پيرمرد ديوانه شده است آنها از اول هم مي دانستند كه پيرمرد عقل درست وحسابي ندارد .در غير اين صورت حتما" زود اسب را مي فروخت وبراي بقيه عمر در ناز ونعمت زندگي مي كرد .ولي او يك هيزم شكن ساده بود واز اين راه امرار معاش مي كرد .
پس از گذشت پانزده روز يك شب ناگهان اسب بازگشت .در واقع اسب را ندزديده بودند او فرار كرده بود وآن شب با دوازده اسب ديگر كه همگي به زيباي خودش بودند به آخور بازگشته بود .دوباره اهالي دهكده دور پيرمرد جمع شده اند وبه او گفتند حق با تو بود .مااشتباه كرديم اين يك خوش شانسي بود .متاسفيم از اينكه تورا اذيت كرديم .
پيرمرد گفت :دوباره اشتباه مي كنيد حالا فقط اسب برگشته ودوازده اسب ديگر را همراهش آورده است .چه كسي مي داند كه اين يك خوش شانسي است يا بد شانسي ؟اين فقط يك جزء از كل ماجرااست كه رخ داده وقرار است بدهد .تازماني كه ازكل اتفاق خبر نداشته باشيم واقعا نمي توانيم قضاوتي كنيم . زندگي خيلي وسيع تر از اين هاست .پس اصلا معلوم نيست كه آمدن اسب يك خوش شانسي است .هيچ كس نمي داند ومن هم خيلي خوشحالم از اينكه هيچ قضاوتي نمي كنم .حالا لطفا مزاحم من نشويد.
مردم دهكده چيزي نگفتند ولي فكر كردند پيرمرد اشتباه مي كرد . دوازده اسب ديگر همراه اسب پيرمرد آمده بودند وبا اندكي آموزش پيرمرد مي توانست همه آنها را با قيمت گزاف بفروشد . اين پيرمرد فقير تنها يك پسر جوان داشت پسر جوان شروع به آموزش اسب ها كرد ولي يك هفته بعد هنگام آموزش اسب ها از يكي از آنها به زمين افتاد وپايش شكست . مردم دهكده دوباره دور پيرمرد جمع شدند وشروع به قضاوت كردن كردند .آنها گفتند :دوباره حق با تو بود .آمدن اين اسب هاي وحشي واقعا بد شانسي بود تنها پسرت كه دردوران پيري مي توانست پشتيبان خوبي براي توباشد حالا ديگر چلاغ شده ونمي تواند خوب راه برود.اكنون واقعا بيچاره شدي پيرمرد !
پيرمرد پاسخ داد :شما هيچ كاري به جز قضاوت كردن بلد نيستيد .حالا هم فقط پاي پسر جوان من شكسته است وواقعا چه كسي مي تواند بگويد كه اين يك خوش شانسي است يا بد شانسي؟
چند هفته بعد كشوري كه پيرمرد در آن زندگي مي كرد با يكي از كشورهاي همسايه وارد جنگ شد وهمه پسرهاي جوان دهكده را به زور به جنگ بردند . تنها پسر پيرمرد كه چلاق بود در دهكده باقي ماند .مردم دور پيرمرد جمع شده اند وبا گريه وزاري به پيرمرد گفتند:خوش به حالت لااقل پسر تو اگر چلاق شده ولي به جنگ نرفته است حالا ممكن نيست بچه هاي ما سالم برگردند .باز هم حق با تو بود.
پيرمرد به آنها گفت :حرف زدن با شماها كاملا بي فايده است چون به كار خودتان ادامه مي دهيد .جريان فقط اين است كه بچه هاي شما را به جنگ برده اند وپسر من هنوز در خانه است . واقعا چه كسي مي داند كه اين خوش شانسي است يا بد شانسي ؟فقط خدا مي داند…
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...
قانون مورفی در سال ١٩۴٩ در پایگاه نیروی هوایی
ادوارزشکل گرفت.
مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک
پروژه کار می کرد. در یکی از سختترین آزمایشهای
پروژه یک تکنسین تمام سیمها را برعکس وصل کرد و
آزمایش خراب شد.
مورفی درباره این تکنسین گفت : اگه یه راه برای خراب
کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا
می کنه!!!
و این اولین قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ فنی
مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد.
بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد
مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند…
حالا برخی از قوانین مورفی :
دوستای خوبم توصیه میکنم که ادامه مطلب رو حتما بخونید .
با تشکر
ادامه مطلب
زندگي آرام است ، مثل آرامش يك خواب بلند .
زندگي شيرين است ، مثل شيريني يك روز قشنگ .
زندگي رويايي است ، مثل روياي يك كودك ناز .
زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه باز .
زندگي تك تك اين ساعتهاست ،
زندگي چرخش اين عقربه هاست .
زندگي راز دل مادر من ، زندگي پينه دست پدر است
زندگي مثل زمان در گذر است . . .

ادامه مطلب

پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
| Design By : Night Skin |




